تبليغاتX
Emersion
I'm jealous of Galenus

پنج روز پیش بود که اومد پیشم. بلیط ایبیزا رو تو دستش دیدم. فهمیدم دوری سوزیگولیچ اذیتش میکنه. جینگوز مک ورتر داشت از پیشم میرفت. بهش گفتم: یکم از این زندگی انگلی بیا بیرون، یه کاری بکن. گفت: دیگه پررو نشو وگرنه سرتو به عنوان خوشبوکننده آویزون میکنم به آینه ماشین. گفتم مواظب خودش باشه. رفت.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 034  | 

یه پیرمردی رو توی آرژانتین پیدا کردم، تصادفی بود، قسم میخورم. ببین چطور پاچه های شلوار جینشو تا کرده! آخرین دکمه یقه ش روی خطی که نیپل ها رو به هم وصل میکنه قرار داره. میگه میخواد برّه داری کنه. ازش پرسیدم چطور؟ جواب داد: با تلاش، اگه نشد با کلاش. ازش خواستم راز بگه به مقدار کافی. گفت کارش اینه که آمار آبمعدنی بگیره و عاشق ۴ نفر شده و نمیدونه کدومو انتخاب کنه. منم یه پک وید دادمش و ازش خواستم هر ۴ تا رو انتخاب کنه. اسمش جینگوز مک ورتر بود، حضرت جینگوز مک ورتر.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 034  | 

یه سگ دارم خیلی نازه. خیلی چاق شده بیشعوره. مثل سگ غذا میخوره. هرروز مثل سگ میزنمش ولی آدم نمیشه پدرسگ.


برچسب‌ها: وحشی گری مزمن

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط First  | 

سالها كه گذشتند، ماهها كه ميروند و روزها هستند كه شمردنى اند. روزها به اندازه سالها دير ميگذرند و ماهها ميروند و خورشيدها هستند كه ديدنى اند. هر لحظه، يك صفحه. هر صفحه، يك حرف. هر حرف، يك صدا. هر صدا، يك حركت. هر حرکت، يك قدم نزديك تر...

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 034  | 

تاریک است. تایپ میکنم شراب، میشود ضراب.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 034  | 

سگ خور شد هر چی خریدم، مردم گوشت ندیده واسه ژامبون مردم گوشت دیده رو کشتن.
 
یارو ۶۰ سالش بود، امّا هنوز شیر مادر می خورد. خجالت هم می کشید، زیاد نه ولی. بیشتر بنگی بود و سیگار کوبیده با باقالی می خورد.
 
بچگیا فک می کردم یارو خیلی می فهمه، بعد فهمیدم یارو فکر ما رو کرده که خواسته خیلی بفهمه. گاهی وقتا فک می کنم تفکر یه فاکر چه فرقی با آلت یه قاطر داره؟ به همین منوال در ناخودآگاه.
 
نگاهش از نوک شستش فراتر نرفت. شاید می ترسید، می ترسید اون ورتر بنگره جیز بشه. حالا تو آتیش جهنّم می سوزه. آخه چیزایی رو که نباید می دید بین چشماش و شستش قرار داده بود.


برچسب‌ها: شستم بهت

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 60th  | 

من: سوژه بده.
او: چی بده؟ چرا بده؟
من: سوژه بِدِه.
او: فحش دراکولا بده، چه می دونم.
من: دراکولا که خودش فحشه.
او: پرتقال رو تحقیر کن، طبیعی رو عادی جلوه بده. یه شخصیت هم بیار به نام منطقی.
من: یعنی چی بیارم؟ مگه دست منه؟ متاسفم که فکر میکنی این شخصیت ها زاده تخیلات منه. همشون وجود خارجی دارن. شرم کن.
او: منم که توش نیستم؟ تپه کیه مثلاً؟
من: نه، مطمئن باش تو تپه نیستی.
او: با اون داستانات! یه چی بنویس خواننده جذب کنه.
من: خواننده ها اکثرا فحش و حرفای بی ناموسی میپسندن. ولی ۰۳۴ این چیزارو سانسور میکنه. میگه این وبلاگ خونوادگیه. با اون جمله های مسخرش.
او: این پسره سی و چهارم که همش تعریف خودش میده.
من: پسر بلاییه. الان اونجا چندشنبه است؟
او: فردای مخ تو.
من: اشتباه میکنی دیگه. مخ من دیگه جمعه نیست. الان این جایی که من اومدم دیگه مخم شنبه و یکشنبه ست.
او: راس میگی مخت جمعه نیست، تابستونه!
من: ۲ هفته دیگه برمیگردم. سوغاتی چی دوس داری؟
او: بگو کجایی تا بگم چی می خوام.
من: یعنی تو نمیدونی؟ اومدم ایرلند شمالی!
او: به سلامتی. چه خوب پیامکا میاد. برام از روی کین یه نیشگون بگیر. سوغاتی ایرلندی بیار برام، یادت بره نمی بخشمت.
من: من کارای بی ناموسی نمیکنم. اینجا خیلی خرس داره. از در و دیوار خرس می باره. مردم خرس خونگی دارن. یکیشو واست میارم از تنهایی دربیای.

...

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط joojoo  | 

یه کم جدی تر فک کن. میدونم سختته، ولی بکن. شستاتو به هم گره بزن.
 
قوچوپلاستی چوطو؟ تعمیر ذهنی که تو فاز وحشی باشه.
 
چه جالب. حالا بگو ببینم تا حالا نارسایی مغز داشتی یا نه؟ راستشو بگو. ای بلا! من که می دونم داشتی، خیلی بلایی.
 
یه جا باشه صبح تا شب بچوقم. آخه نچوقم باید به گسستن پاچه مشغول شم. مشغول هم که نباشم مجبور میشم شغال باشم. یه شغال آشغال که بره تو آشغالدونی دنبال یه لقمه نون حلال. بلاخره حرمت سرم میشه.
 
داره براش خواستگار میاد. پول داره، مغز نداره. سزای عملشه. می تونی شقایق نرماندی رو برام خواستگاری کنی؟
 
همه کارت سوخت دارن، چون باید بسوزن. ولی یارو کارت ساخت داره، چون معلومه بهش ساخته! یعنی عنم سهمیه بندی شده.


برچسب‌ها: شستم بهت

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 60th  | 

تا دیروز سر اسمش جنگ بود، امروز سر تنبونش! بیچاره دریا که این وسط گیر افتاده.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط 034  | 

پانزده روز گذشت. اکنون دوباره هوای نوای دلنشینش را کرده ام. دوستم نوازنده خوبی است، سازش دهنی است، ساز را در می آورد، در دستانش میگیرد و بر لبانش میگذارد. صدای گوش نوازی دارد. خستگی پانزده روزه ام را به در می کند.


برچسب‌ها: یکم فکر کن

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط First  | 

درون و بیرون من، بیرون و درونِ بیرون من است. و از بیرون که نگاه کنی، درون نمی بینی، مگر اینکه بیرون را درون بینی. درون و بیرون من، در بیکرانه گم نشد، در تو پیدا شد. درون من همان تویی، تو همان بیرون منی.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت   توسط 034  | 

من: تو حرف "طبیعی" رو باور میکنی؟
او: باورش دارم، چون دهن "کتلت" رو مورد عنایت قرار داده.
من: چطور؟
او: مگه با "دراکولا" ازدواج نکرده بود؟ تازه از رژیم غذاییش هم خوشم میاد.
من: طبیعی که مذکره. از "چغندر" خوشش میومد ولی بهش نرسید. چغندر نصیب دراکولا شد.
او: از "تپه" بهتر بود در هر صورت.
من: چغندر خودشو به "پرتقال" نزدیک میکرد و آویزونش شده بود، ولی دراکولا ازش خواستگاری کرد و اونم قبول کرد.
او: فک کرد می ترشه، خودشو دست کم گرفت.
من: البته پرتقال هیچوقت نمیگرفتش. آخه چغندر چاق بود و پرتقال از دختر لاغر خوشش میومد.
او: در عوض چغندر دختر شیرینی بود.
من: واسه همین طبیعی میخواستش. میخواست از مصرف شیرینی های مصنوعی خودداری کنه. شیرینی طبیعی میخواست بیچاره.
او: دیابت هم نمی گرفت. الان طبیعی چه طوره؟ چی کارا می کنه؟
من: دانشگاه رو ول کرده، رفته گاوداری زده. خبر خاصی ازش نیست. جوراب فروشی خوب سراغ داری؟

...


یادآوری: "جادوگر" زن "دراکولا" بود. ولی دراکولا ازش جدا شد و از "بیوه سیاه" خواستگاری کرد اما خانواده بیوه سیاه نپذیرفتن و دخترشون رو به "تپه" دادن. دراکولا کلا از همه خوشش میومد. دوستی به نام "خاله" داشت که اونم از همه خوشش میومد. "پرتقال" هم این وسط جولون میداد. "طبیعی" هم کلا همه رفتاراش طبیعی بود و با مدرنیته مخالف بود و خامخوار بود. یه روز با خاله سر پختن کتلت دعواشون شد. خاله عاشق "کتلت" بود. کتلت و "چغندر" شاکردهای جادوگر بودن و پیشش تعلیم میدیدن و ...

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط joojoo  | 

I'm jealous of Galenus.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت   توسط 034  | 

امسال پول خشک خیلی راحت گیر میومد.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت   توسط 034  | 

[اپیزود ۷: درد شست]

- شست الله! آی، اوخ، اوف، عوعو! دلم، دلم درد می کنه.
- مال غذای دیشبه، اینم شست پخته تو داری؟! معده خودتم بهش عادت نداره!
- نه، فک کنم وقتشه!
- چه زود وقتش شد، مگه شست زایی شصت ماه طول نمی کشه؟
- پس تو مدرسه بهت چی یاد دادن؟
- از شست آورد های سیستم آموزشی ماست. تا دانشگاه نری هیچی تو این زمینه بهت یاد نمی ده. انگار آموزش این چیزا با دین منافات داره!
- زود باش، منو ببر بیمارستان!
- آخه شب عیدی بیمارستان از کجا یافت کنم؟! تو که دكتراى شست شناسى داری نمی تونی خودت راست و ریستش کنی؟
- می فهمی چی میگی، یه کاری بکن!
- فعلا که شست به آب دارم، مغزم کار نمی کنه، برم یه صفایی به راست روده ام بدم، بیام.
- بذار واسه بعد، دارم می میرم!
- سخن کوتاه کن و گزاف نگو، تا شصت بشمری اومدم.
[شست الله، شست ناز را می بره بیمارستان و با هزار مکافات بستریش می کنن. پزشک به سمت شست الله میاد.]
- "شست الله شست پور نو شست تپه" شمایین؟
- خودمم، حال زنم چه طوره؟ بچه خوبه؟
- بچه تون ...
- چیه؟ شست نداره؟
- نه، بچه تون ...
- چیه؟ بدون مغز به دنیا اومده؟
- مگه چنین چیزی میشه آقا؟
- آخه بابام همیشه می گفت مغز من تو شکم مامانم جا مونده!
- نه، بچه تون در یه مورد نادر از شست به دنیا اومد، ابلتّه الان حال عمومی و خصوصیش خوبه و خطر رفع شده. یه پسر کاکل به شست! عیدی و شیرینی ما هم فراموش نشه! راستی اسمشو چی میذارین؟
- "شستک"!
[در همین لحظه هم سال 1391 تحویل میشه و همه با هم دعای تحویل می خونن. عیدتون مبارک!]


برچسب‌ها: شستم بهت

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت   توسط 60th  | 

مجری: لطفا به گزارشی کاملا واقعی در همین رابطه توجه فرمایید.

خبرنگار: سیل انبوهی از مردم رو مشاهده میکنید که برای خرید عید به بازار اومدن و این نشون دهنده توانایی بالای مردمه [خواهش میکنم باور کنید].

یکی از مردم: من اومدم همه چی خریدم. هم میوه خریدم، هم شیرینی، خیلی آجیل. همه چی. فکر نکنم چیز دیگه مونده باشه. نمیدونم بقیه پولامو چکار کنم.

خبرنگار (در حالی که به یکی از رهگذاران اشاره میکنه): ایشون هم ۲ دست کت و شلوار، ۶ تا پیرهن و ۱ جین شلوار خریده.

یکی دیگر از مردم: این حضور پرشور ملت مشت محکمی است بر دهان دشمنان ملت ایران. امروز با خریدمان نشان دادیم که اجازه نمی دهیم کسی به مملکتمان چپ چپ نگاه کنه.

خبرنگار: ما چقد خوشبختیم، چقد خوشحالیم، وای.

مجری: توجه شما را به ادامه خبرها جلب می کنم. جوانان اسپانیایی از بیکاری به چوپانی روی آوردند...


برچسب‌ها: مردک احمق

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط First  | 

My attraction is like the moon, you're the Sun!

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت   توسط 034  | 

به هشتاد و هفتمین شهر مذهبی ایران، و شیشصد و چل و هشتمین شهر مذهبی جهان خوش آمدید. امیدواریم لحظاتی پر از معنویت را در کنار زن و بچه سپری کنید.

مرگ بر منچسترسیتی و بولتون و اینا

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط 034  | 

هرچی به خودم فشار میارم روشن نمیشم، ولتاژ خیلی ضعیفه. بعضیام هستن که دیگه حباب ترکوندن.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط First  | 

Small defects can be detected only at high speed.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط 034  | 

یه جور حادثه هم هست که پله هواپیما میشکنه و همه میفتن میمیرن.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت   توسط First  | 

باید یه رشته spidercameralogy تو دانشگاها بذارن. واقعا لازمه

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت   توسط First  | 

نسیم ................................................... بارون بارون بارون . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اما سرد بود، تگرگ شد .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. و شیشه ها شکست ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ابرهای زمستان . . .


شاید ادامه داشته باشد

* برای حس بهتر این مطلب خودتان آن را تایپ کنید.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

تاریخ معلم انسانهاست.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

چند روزیه واحد همسایه کلکسیونی از آهنگهای به یادموندنی رو از همون سالهای ناب تا این اواخر به صورت کاملا های والیوم به رخ ما میکشه. از فرهاد و گوگوش گرفته تا هرچی خالتور رو زمینه. دقیقا داره میگه چاردیواری اختیاری. همون خونه ای که از ۳۶۵ روز سال ۳ ماهشو مراسم تو سرزنون داشتن الان ببین چه وعضیه. مثل اینکه بابا مامانه رفتن کربلا. حالا این گره های کور هم که بازشدنی نیست. تازه اگه تیز باشی یه بوهایِ از خود بی خود کننده ای هم به دماغ میرسه. منم درس و زندگی رو ول کردم، رفتم تو تخت گرم و نرمم، بیرونم نمیام. دارم یه ریویو میکنم خاطراتمو. شباهم خواب رضاموتوری و پرِ پرواز و کنسرت داریوش میبینم.


برچسب‌ها: مردک احمق, وحشی گری مزمن

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت   توسط First  | 

چشمانم از حدقه درآمده،
خیره به آن قدیس
و سوره ای میخوانم،
از قرآن مقدس

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

هیچوقت تحقیر نمیشی، مگر اینکه خودت، تصویر کوچکی از خودت در ذهنت ساخته باشی. کسی میتونه تحقیرشدن رو بپذیره که از ارزش واقعی وجود خودش خبر نداشته باشه. در اصل این ذهنیت ما نسبت به خودمون هست که شخصیت و ارزش مارو تعیین میکنه. ذهنیت مثبت به حال، آینده و حتی گذشته مارو به سمت ایده آل ها جهت میده. اگر چنین ذهنیتی داشته باشی و خودت رو هم جهت با اهدافت در ذهن خودت تثبیت کنی، اونجاست که هیچ اتفاقی نمیتونه باعث تحقیرت بشه. وقتی میدونی که در جهت درست حرکت میکنی و ایمان داری که پایان راه، پایانی دلپذیر هست، اتفاقات ناخوشایند نه تنها باعث سرخوردگی تو نمیشه، بلکه باعث میشه که برای ابراز وجود خودت با قدرت بیشتری به سمت جلو حرکت کنی.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

باران میچکد، و عبور میکند از ناودان، چه صدای دلگیری است. عکسم، مبهم است در پنجره ای که باران میچکد و عبور میکند از شیشه اش، چه تصویر دلخراشی. گویی اشک من است که میچکد بر شیشه خیس و عبور میکند از صورت خشک، چه توهم بی پایانی است. پنجره دروغ نمیگوید، تنگنای دلتنگی را به رخ ظاهر دلفریبم میکشد.
باران میچکد و به انتهای کوچه سرازیر میشود. به انتهای کوچه خیره شده ام، انگار به چشمان خودم خیره ام. اما پنجره دروغ نمیگوید، خودم را انتهای کوچه گم کرده ام، به دنبال قدمهایی که رفت، به دنبال خودم میگردم.
باران میچکد و اشکها جمع میشوند. دست راستم را به سمت پنجره میبرم، انگار دست چپم را بالا میبرم. اما پنجره دروغ نمیگوید، در انتظار همان دستِ چپی هستم که در دستِ راستم گره بخورد. پنجره را باز میکنم. دیگر تصویری و اشکی و دستی نمیبینیم. در باز میشود و تو مى آیی. حال تصویر تورا میبینم، و اشک تو را، و دست تو را.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

For seeing your dreams, don't sleep.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت   توسط 034  | 

خم به ابرو نیار. نیار خم به ابرو. نیار به ابرو خم. خم نیار به ابرو. به ابرو خم نیار. به ابرو نیار خم.
هر قاعده ای را میشکنم تا تو قلبم را نشکنی.

«مشترک Emersion شوید»

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت   توسط 034  |