پنج روز پیش بود که اومد پیشم. بلیط ایبیزا رو تو دستش دیدم. فهمیدم دوری سوزیگولیچ اذیتش میکنه. جینگوز مک ورتر داشت از پیشم میرفت. بهش گفتم: یکم از این زندگی انگلی بیا بیرون، یه کاری بکن. گفت: دیگه پررو نشو وگرنه سرتو به عنوان خوشبوکننده آویزون میکنم به آینه ماشین. گفتم مواظب خودش باشه. رفت.
«مشترک Emersion شوید»
یه پیرمردی رو توی آرژانتین پیدا کردم، تصادفی بود، قسم میخورم. ببین چطور پاچه های شلوار جینشو تا کرده! آخرین دکمه یقه ش روی خطی که نیپل ها رو به هم وصل میکنه قرار داره. میگه میخواد برّه داری کنه. ازش پرسیدم چطور؟ جواب داد: با تلاش، اگه نشد با کلاش. ازش خواستم راز بگه به مقدار کافی. گفت کارش اینه که آمار آبمعدنی بگیره و عاشق ۴ نفر شده و نمیدونه کدومو انتخاب کنه. منم یه پک وید دادمش و ازش خواستم هر ۴ تا رو انتخاب کنه. اسمش جینگوز مک ورتر بود، حضرت جینگوز مک ورتر.
«مشترک Emersion شوید»
یه سگ دارم خیلی نازه. خیلی چاق شده بیشعوره. مثل سگ غذا میخوره. هرروز مثل سگ میزنمش ولی آدم نمیشه پدرسگ.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
...
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
پانزده روز گذشت. اکنون دوباره هوای نوای دلنشینش را کرده ام. دوستم نوازنده خوبی است، سازش دهنی است، ساز را در می آورد، در دستانش میگیرد و بر لبانش میگذارد. صدای گوش نوازی دارد. خستگی پانزده روزه ام را به در می کند.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
من: تو حرف "طبیعی" رو باور میکنی؟
او: باورش دارم، چون دهن "کتلت" رو مورد عنایت قرار داده.
من: چطور؟
او: مگه با "دراکولا" ازدواج نکرده بود؟ تازه از رژیم غذاییش هم خوشم میاد.
من: طبیعی که مذکره. از "چغندر" خوشش میومد ولی بهش نرسید. چغندر نصیب دراکولا شد.
او: از "تپه" بهتر بود در هر صورت.
من: چغندر خودشو به "پرتقال" نزدیک میکرد و آویزونش شده بود، ولی دراکولا ازش خواستگاری کرد و اونم قبول کرد.
او: فک کرد می ترشه، خودشو دست کم گرفت.
من: البته پرتقال هیچوقت نمیگرفتش. آخه چغندر چاق بود و پرتقال از دختر لاغر خوشش میومد.
او: در عوض چغندر دختر شیرینی بود.
من: واسه همین طبیعی میخواستش. میخواست از مصرف شیرینی های مصنوعی خودداری کنه. شیرینی طبیعی میخواست بیچاره.
او: دیابت هم نمی گرفت. الان طبیعی چه طوره؟ چی کارا می کنه؟
من: دانشگاه رو ول کرده، رفته گاوداری زده. خبر خاصی ازش نیست. جوراب فروشی خوب سراغ داری؟
...
یادآوری: "جادوگر" زن "دراکولا" بود. ولی دراکولا ازش جدا شد و از "بیوه سیاه" خواستگاری کرد اما خانواده بیوه سیاه نپذیرفتن و دخترشون رو به "تپه" دادن. دراکولا کلا از همه خوشش میومد. دوستی به نام "خاله" داشت که اونم از همه خوشش میومد. "پرتقال" هم این وسط جولون میداد. "طبیعی" هم کلا همه رفتاراش طبیعی بود و با مدرنیته مخالف بود و خامخوار بود. یه روز با خاله سر پختن کتلت دعواشون شد. خاله عاشق "کتلت" بود. کتلت و "چغندر" شاکردهای جادوگر بودن و پیشش تعلیم میدیدن و ...
«مشترک Emersion شوید»
I'm jealous of Galenus.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
- شست الله! آی، اوخ، اوف، عوعو! دلم، دلم درد می کنه.
- مال غذای دیشبه، اینم شست پخته تو داری؟! معده خودتم بهش عادت نداره!
- نه، فک کنم وقتشه!
- چه زود وقتش شد، مگه شست زایی شصت ماه طول نمی کشه؟
- پس تو مدرسه بهت چی یاد دادن؟
- از شست آورد های سیستم آموزشی ماست. تا دانشگاه نری هیچی تو این زمینه بهت یاد نمی ده. انگار آموزش این چیزا با دین منافات داره!
- زود باش، منو ببر بیمارستان!
- آخه شب عیدی بیمارستان از کجا یافت کنم؟! تو که دكتراى شست شناسى داری نمی تونی خودت راست و ریستش کنی؟
- می فهمی چی میگی، یه کاری بکن!
- فعلا که شست به آب دارم، مغزم کار نمی کنه، برم یه صفایی به راست روده ام بدم، بیام.
- بذار واسه بعد، دارم می میرم!
- سخن کوتاه کن و گزاف نگو، تا شصت بشمری اومدم.
[شست الله، شست ناز را می بره بیمارستان و با هزار مکافات بستریش می کنن. پزشک به سمت شست الله میاد.]
- "شست الله شست پور نو شست تپه" شمایین؟
- خودمم، حال زنم چه طوره؟ بچه خوبه؟
- بچه تون ...
- چیه؟ شست نداره؟
- نه، بچه تون ...
- چیه؟ بدون مغز به دنیا اومده؟
- مگه چنین چیزی میشه آقا؟
- آخه بابام همیشه می گفت مغز من تو شکم مامانم جا مونده!
- نه، بچه تون در یه مورد نادر از شست به دنیا اومد، ابلتّه الان حال عمومی و خصوصیش خوبه و خطر رفع شده. یه پسر کاکل به شست! عیدی و شیرینی ما هم فراموش نشه! راستی اسمشو چی میذارین؟
- "شستک"!
[در همین لحظه هم سال 1391 تحویل میشه و همه با هم دعای تحویل می خونن. عیدتون مبارک!]
«مشترک Emersion شوید»
مجری: لطفا به گزارشی کاملا واقعی در همین رابطه توجه فرمایید.
خبرنگار: سیل انبوهی از مردم رو مشاهده میکنید که برای خرید عید به بازار اومدن و این نشون دهنده توانایی بالای مردمه [خواهش میکنم باور کنید].
یکی از مردم: من اومدم همه چی خریدم. هم میوه خریدم، هم شیرینی، خیلی آجیل. همه چی. فکر نکنم چیز دیگه مونده باشه. نمیدونم بقیه پولامو چکار کنم.
خبرنگار (در حالی که به یکی از رهگذاران اشاره میکنه): ایشون هم ۲ دست کت و شلوار، ۶ تا پیرهن و ۱ جین شلوار خریده.
یکی دیگر از مردم: این حضور پرشور ملت مشت محکمی است بر دهان دشمنان ملت ایران. امروز با خریدمان نشان دادیم که اجازه نمی دهیم کسی به مملکتمان چپ چپ نگاه کنه.
خبرنگار: ما چقد خوشبختیم، چقد خوشحالیم، وای.
مجری: توجه شما را به ادامه خبرها جلب می کنم. جوانان اسپانیایی از بیکاری به چوپانی روی آوردند...
«مشترک Emersion شوید»
My attraction is like the moon, you're the Sun!
«مشترک Emersion شوید»
به هشتاد و هفتمین شهر مذهبی ایران، و شیشصد و چل و هشتمین شهر مذهبی جهان خوش آمدید. امیدواریم لحظاتی پر از معنویت را در کنار زن و بچه سپری کنید.
مرگ بر منچسترسیتی و بولتون و اینا
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
Small defects can be detected only at high speed.
«مشترک Emersion شوید»
یه جور حادثه هم هست که پله هواپیما میشکنه و همه میفتن میمیرن.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
نسیم ................................................... بارون بارون بارون . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اما سرد بود، تگرگ شد .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. و شیشه ها شکست ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ابرهای زمستان . . .
شاید ادامه داشته باشد
* برای حس بهتر این مطلب خودتان آن را تایپ کنید.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
چند روزیه واحد همسایه کلکسیونی از آهنگهای به یادموندنی رو از همون سالهای ناب تا این اواخر به صورت کاملا های والیوم به رخ ما میکشه. از فرهاد و گوگوش گرفته تا هرچی خالتور رو زمینه. دقیقا داره میگه چاردیواری اختیاری. همون خونه ای که از ۳۶۵ روز سال ۳ ماهشو مراسم تو سرزنون داشتن الان ببین چه وعضیه. مثل اینکه بابا مامانه رفتن کربلا. حالا این گره های کور هم که بازشدنی نیست. تازه اگه تیز باشی یه بوهایِ از خود بی خود کننده ای هم به دماغ میرسه. منم درس و زندگی رو ول کردم، رفتم تو تخت گرم و نرمم، بیرونم نمیام. دارم یه ریویو میکنم خاطراتمو. شباهم خواب رضاموتوری و پرِ پرواز و کنسرت داریوش میبینم.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»
هیچوقت تحقیر نمیشی، مگر اینکه خودت، تصویر کوچکی از خودت در ذهنت ساخته باشی. کسی میتونه تحقیرشدن رو بپذیره که از ارزش واقعی وجود خودش خبر نداشته باشه. در اصل این ذهنیت ما نسبت به خودمون هست که شخصیت و ارزش مارو تعیین میکنه. ذهنیت مثبت به حال، آینده و حتی گذشته مارو به سمت ایده آل ها جهت میده. اگر چنین ذهنیتی داشته باشی و خودت رو هم جهت با اهدافت در ذهن خودت تثبیت کنی، اونجاست که هیچ اتفاقی نمیتونه باعث تحقیرت بشه. وقتی میدونی که در جهت درست حرکت میکنی و ایمان داری که پایان راه، پایانی دلپذیر هست، اتفاقات ناخوشایند نه تنها باعث سرخوردگی تو نمیشه، بلکه باعث میشه که برای ابراز وجود خودت با قدرت بیشتری به سمت جلو حرکت کنی.
«مشترک Emersion شوید»
باران میچکد، و عبور میکند از ناودان، چه صدای دلگیری است. عکسم، مبهم است در پنجره ای که باران میچکد و عبور میکند از شیشه اش، چه تصویر دلخراشی. گویی اشک من است که میچکد بر شیشه خیس و عبور میکند از صورت خشک، چه توهم بی پایانی است. پنجره دروغ نمیگوید، تنگنای دلتنگی را به رخ ظاهر دلفریبم میکشد.
باران میچکد و به انتهای کوچه سرازیر میشود. به انتهای کوچه خیره شده ام، انگار به چشمان خودم خیره ام. اما پنجره دروغ نمیگوید، خودم را انتهای کوچه گم کرده ام، به دنبال قدمهایی که رفت، به دنبال خودم میگردم.
باران میچکد و اشکها جمع میشوند. دست راستم را به سمت پنجره میبرم، انگار دست چپم را بالا میبرم. اما پنجره دروغ نمیگوید، در انتظار همان دستِ چپی هستم که در دستِ راستم گره بخورد. پنجره را باز میکنم. دیگر تصویری و اشکی و دستی نمیبینیم. در باز میشود و تو مى آیی. حال تصویر تورا میبینم، و اشک تو را، و دست تو را.
«مشترک Emersion شوید»
For seeing your dreams, don't sleep.
«مشترک Emersion شوید»
«مشترک Emersion شوید»